| < Poetika > |
|
۱۳٩٠/٩/۸
شعر هندی
صدف تهی و خمیده ی صدای صفر و شاعر به مثابه ی قهرمان بیهودگی ها و خاطره ها زبان در گشودگی دورشونده در ریزش از گوشی متکی به گوشی دیگر صفر آن چه گفته در انجام و آن چه در انجام گفته
هفت اسب سبز کنجکاوی در پرتقال هایی که دور می شوند از هم برائت از دست و پا زدن بی ثمر در خیرگی به دیوار زنگ خورده
و غیاب رنگ از رنگ غیاب بوی تو با استخوان نشانه ی مرگ ( یا شک) روی چانه
از زمانی که هستی میدان خالی از اسب بود و خدا شکل حافظه ی باد و جد 9500 ساله ی قفقازی روزه دار به تعداد آدم ها سنگر دارد این ترس پشت پتک طرح بیماری بزرگ و میوه های دو گانه می دهد شاخه ی فرصت های رفته
غیر ممکن گاهی مونث گاهی - مونث مذکر - و می میرد با لغزش شکل ها در گیر لاله های زخمی از آفرینش گراز و خمیازه ی اسب سفید - فروتنانه و از درون خجل از کشف جهل شلخته ی بی خوابی و رشته ای دست پاچه که به هم می پیوندد استخوان های جاهای خالی و افسرده ی بزرگ در حکمت بیزاری از خود: نه توقف می کند قضیه در ساحت ایمان و انتظار مادرزادی وعده ی وصل نه چندان مهم ا ست فهمیدن اصل دیکته ها
هراس بی قاعده در گوش ها و نهایت یاد و نهایت فراموشی در گوش ها تناقض اضطراب سازش ناپذیر و ایمان به اسپری آسم به مثابه ی امری برای زندگی با افق های بلند
گراز سیاه نگه داشته با صد دست سیاه اثر دارو ها و سگ های رگبار پشت نرده ها و درون اتم هر عشقی با بازوهایی دراز و کفش هایی بی زیره کسی به سراسیمگی لذت بخش می وزد در فردی معشوق و در دامی عامه پسند به قطب های مثبت و منفی در مبارزه ی خوب نزدیک به هدف
و خدای جنگاور محافظ سربازهای کهنه کار مغول
مسلسل رقابت در دکان خالی اعتصاب مردگان مگس های بی حال پایان خوش مسافر خسته جانور محنت زده با رابطه ی حزن و ماده تاریک در باغ هوس دکور ریش ابوالهول و "آن در ابتدا چهار و سپس دو و در سرانجام سه پا " که ادامه دارد در هنوز ...
شور فاصله در سایه شمشاد مارهای هم صحبت مشت های گره عاشق عطر و بوی خوش چهار حیوان نا آرام ارابه ی جهان دهقان افکار منفی و ستیز ناشی از مشابهت با گرامی داشت پشت تقسیم کاری نمی کند زاینده ی باد و کاری می کند زاینده ی پدر و صد جهان لفظ کاپوت بالا داده گم در نظم سیستم کامل از صدمه ی تماشای ماه گرفتگی نیست رهایی و بیدل : چه کنم نشئه ایجاد من این است
تیک عصبی امواجی که می خورند به ساحل شکل ناکامل ماهی سمبل برکت در عشق بی نوایی دستگاه انعکاس صدا بنوازد در گردون آهنگ زمانه ی مطلوب درنیامیختن با دیگران در کار تقسیم جهان و طبع آزاد آن کس که چاقو را می کشد در اسماعیل تیره چشم های عنکبوت و دیگر نبیند روی خوشی رژیم گاو آسمانی چهار جریان از پستان هایش رها تنفس عمیق تا پخش خبر مرگ ناممکنات در کهکشانی دوردست و ضربان تندتر قلب به مثابه ی کنایه ای شگفت در کوششی در واقعی
و استخوان آرزوی در گلوی سعادت که از خوب و بد ساخته شده در عین پیروی جن انگشتر از نقش تبلیغات و ایمن که نیست معرکه گیر بندباز جست و جو - روز و شب خنجر بر گلوی بیدل و توده ها و گرداب ها از موج لوله کشی و تعمیر شیر دست شویی وقتی مخزن امروز نیست مثل دیروز ممکن در کپی پدری ناممکن و شل و سفت کردن عضلات جهان خارجی تابع قانون نقص کم بود حافظه آن کس که امید دارد به بهترین و می خورد فریب و عریانی نا به هنگام آن که همواره برای بدی ها آماده
سینه سپر در یک مدار بیرونی جهان نیست به غیرسنجیدن دعاهای مستجاب تو و فلوت زنی چند نفره ی فراموشی در محل وحشت و هراس شک
-------------- ع ح ب - شهریور 90 ۱۳٩٠/۱/۳۱
نشانه های عزیمت 3
نشانه گذاری می کند "عزیمت" هرشب وقتی گیر می کند قلاب تنفسی از معده تا حلق تا صورت مثل موسقی پر از سکوت
و اجازه ی خوابیدن نمی دهد به کسی که از دست داده استعداد خواب دیدن را مثل تنیدن دور موسقی تند بچه ی شلوغ
گاهی عزیمت از عزیمت خوشش نمی آید که می آید و نشانی می دهد روی دستمال کاغذی: ـ مسمومی از خودت تا صبح وقت داری که لذت ببری از خلط و خفقان
و البته نه خفگی و نه شب عزیمت، سکوت در برابر سکوت است: من سکوت می کنم پس هستم ـ عجب شهودی!
تو می مانی و کتاب باز خاطره هایی صد تا یک غاز که گیر کرده باشد ته گلو
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ع ح - 28 / 1 / 90 ۱۳٩٠/۱/٢۱
نشانه های عزیمت 2
عشوه های تبلیغی بر اساس مادر قحبه گی, تو
رخنه می کنی مثل , جاسوس, اجنبی زنبیل, خرید دور , قفسه ها چرخانیده می شود و بعد با لنگ ها می رود هوا و می ماند باز
رو به راهی, همه چیز در افتتاح, شعبه ی جدید, لاشه های کفتر و انتخاب, خوب, موسیقی از مشتری مدار , محترم
سکوت ... حق, مشتری حتی وقتی صفحه ی حوادث پر شده و سوسمار , عصبی عضو , مخصوص, مدیریت, فروش را بلعیده و طومارش را پیچده سکوت ... خاصیت, مشتری
و تو مجازات می شوی مثل , جاسوس, اجنبی وقتی می خندی به عضویت, شریفی که نیست
و آخر, لیلی و مجنونی بالانس شده شلوار, جین, شما با صدای مشتری مدار, محترم روی موسیقی, خوب
فرصت شمار صحبت کز این دوراهه منزل چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن ــــــــــــــــــــــــ ع ح - 20 / 1 / 90 ۱۳٩٠/۱/٥
نشانه های عزیمت
یک "آن" که سوراخ می تازد به سمت شکار صفحه ی سفید می خواند انگار سکوت نخورده به دردی انگار سفید نبوده سکوت
بانگ زده خروس کماکان دری وری مثل عصای رها شده در غیاب پا مثل پای دفن شده در غیاب پا
وقتی عزیمت ورم کرده توی تاریکی می خواند با رنگ غلط مثل کسی که شجاعت دفن نداشته
و کار ما این شده که از عمر شما کم کنیم کار شما معکوس کار ما شماره می اندازد خوردن خروس سکوت شده دری وری
کتاب تکرار کتاب صفحه سفید و جدا کردن سفیدی ما از سفیدهای دیگر با ضرب ـ در وسط این هق حق به سقوط جنین رسیده با تلاشی کلمه ها
مثل کسی که فوت و فن نداشته پیر می شوی و سوراخ می خواند
ـــــــــــ ع ح بدرآبادی 5 /1 / 90 ۱۳۸٧/۱/۱٢
وقت رفتن
با از تو زنده و از تو می کشد زوزه " دندان هایی دارم عجیب می شود باورت ؟"
رفتم آیینه بازار و کلاه پردار و لباس عروسک و عینک تا بزنی رنگ بیشتر بشود و عینک تا بجنبی دو برابر بجنبد آیینه لباس عروسک مفتی بیفتد و جنس عجیب چاقو
بجنبی زوزه ای و گل گیرت آمده ¡سعی کن نسوزد دندان های عجیب من صفحه پر از سگ و شغال و سعی ات را بکن دوست من قدیس می شوم ناگهان قد دیس دوست من
با تو سراغ می روم عجیب می شود باورت؟ ¡زده با نور دندان من افتاده می خواهی آبی باشم، حرف گوش می کنم حرف گوشم ... پرتم کنی زیر چه دست های چه مشت های چه زوزه های به موقعی که هی هی وقت رفتن است بغلت و بیا ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ عباس حبیبی 12- 3 /1/ 87 ۱۳۸٦/۱٢/٧
حکایت طوطی
نوک خمیده قرمز پر بزند طوطی نیا دوباره و ضبط نکن صدا یم نشو تار عنکبوت و درد می کند آرزوی صدساله غریزه از این قراضه نمانده مضمون و گذشته قراضه شبیه غریزه بی شرفی می کند مدام و تارعنکبوت تیز داغ * وقتی حرف ها به درد هیچ نمی خورند شبیه یعنی گوریل ها پودر شده اند وقتی گوریل ها پودر شده اند نفهمیدن هنوز طوطی یا داغ حرف های درد هیچ و عنکبوت و مگس قهوه ای ناتمام بی شرفی می ریزدو پودر توی دستت * برای گفتن درد می کند هنوز و چشمت قلبت وچشمت وحوصله ات نمی شنوی تصمیمت تمام مدت دهنت مکث می کند: مگس قهوه ای مزخرف چشمت قهوه ای مزخرف تمام مدت مضمون به حاشیه می رود نه گوریل می ماند نه صدا نه رنگ ـ مگس قهوه ای بی رنگ * آن ته هنوز هیچ و از بی شرفی سر نمی رود حوصله ات دیگر متوجه ای حرف ها چه می شوند. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ عباس حبیبی ـ 26/10ـ 27/11/86 ۱۳۸٦/۱٠/۱
با تو به سمت با تو
با تو به سمت با تو با تو به سمت کی گفتم: مخاطب مرده و ̓گل شده فاتحه ریزه ریزه شده حدس حد سین سـ ... اما بکوبد بر ساز میل نماند آویزان استخوان به شکل بالش سگ بالش به قد تخیل سر می کشد به مشکوک انجام سر سر می اندازیم از کهنه بیز آر دار از نو نو فاتحه گفتم چرا " خستگی مغز" راه می رود فقط خنده که خون به مغز از " نیست" نمی کشد بالا تر از گفتن پشیمانم و پرنده وقتی احترام تر از بر شیر درنده وقتی شجاعت تر از کفایت خرچنگ □ شکل گل پنج برگ داشته فکرهای ما بر گل شکل فکرهای ما عکس ما با گل خنده کرده حالا فاتحه گل بوده برخلاف عادت از اختلال شده حالا بالا سطح های برگ گل از اول هر حوصله معکوس بالا کامل شده وزن رویا رویای بین میز و لیوان چفت شده اندیشه ی دو سر پخیده بین میز و لیوان هر دو سر ایثار مثل غلتیدن ساده مریض مثل مریض بکوبد ساز شکل دوری از خاطره، شکل تاکید بر مثل فتح... از دوست یک روح آویز آن بگیرد پس از دوست یک کردار نا ب بگیرد گر تفاهم و بی تفاهمی پرد سهل انسجام و توارد شده بر کار و مرده خوانی تو که مانده فقط ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ عباس حبیبی ـ 30/9/86 ۱۳۸٦/٧/۳
وقتی پدرخوانده شاعر می شود ـ قسمت چهارم
14 تقریبا نیم قرن پس از مرگ شیخ فضل الله، تندرکیا شاهین های به قول خودش هوسانی را به پرواز درآورد. (سال 1335) سه سال پس ازکودتا، توسط انتشارات روزنامه سیاسی فرمان به همراه ضمیمه ای 110 صفحه ای درباره زندگی، مرگ و اندیشه های شیخ فضل الله، دوستی او با شاه قاجار و دوستی و احترام متقابل میان پسران او و رضا شاه پهلوی، همین طور دشمنی او با ملحدین، کفار و کمونیست ها که درحالی که علی الظاهر ارتباط صوری بین شاهین ها و ضمیمه کتاب وجود ندارد: گنجـشک می خندد جیگ جیگ / من می گویم عشق بیست و اندی سال بعد از چاپ آن شاهین ها، در بحرانی ترین سال های حکومت شاه که نام شاهین و شاهین ساز کم رنگ تر از همیشه بوده، عمـو زاده نام آور او قبول زحمت نموده و ریاست دفتر شهبانو را قبول می کند. این هم یک موضوع ظاهرا نامربوط دیگر نسبت به آن شاهین ها: زنـبور می چرخد زیگ زیگ / من می گویم عشق 15 تندرکیا تحت تاثیر شعرها و متون عارفانه است، درجاهای مختلفی از عنایت پدر بزرگ فاضلش به متون عرفانی نقل می کند و از این که نسخه معروف مناجات نامه ـ کتابی که تاثیری بسیار بر نوشته های او داشته ـ را درکتابخانه شیخ فضل الله خوانده و بعدها به ارث می برد. نصرهم که فیلسوف سنت است، درعین حال شاعر عارف. جهت آشنایی بیشتر، یکی از کتاب های او را با هم مرور می کنیم. درباره شعرهای عرفانی خود می گوید: "گاهی اشعاری_به گفته یونانیان_همچون موهبتی ازجانب الهه گان هنر بر من وارد می شود. تقریبا همه اشعار، عرفانی است چون از روح من که با حیات معنوی خو گرفته است، سرچشمه می گیرد. خاستگاه این اشعار روح من است و آنها تجلی پیوندی به شمار می آیند که البته من با سنت شعر عارفانه ایرانی احساس می کنم." در جست و جوی امر قدسی چاپ 1385 / صفحه 231 درجای دیگری از کتاب اشاره دارد به اینکه: "در اسلام هم شریعت را داریم که نمایانگر جنبه ی ظاهری دین است و البته در کنار آن طریقت را که نمایانگر جنبه ی باطنی و درونی آن به شمار رفته و عمدتا شامل تصوف و نیز تشیع است... بعضی از بزرگان علمای شیعه عارف هم هستند تا جایی که بسیاری از آنها گرایش عرفانی دارند و نیز پاره ای از آیین های شیعی، رنگ و بوی عرفانی دارد اما روی هم رفته در اسلام و آیین یهود در مقام عمل این دو ساحت از همدیگر متمایزند درحالی که در مسیحیت درهم آمیخته اند. / (همان کتاب / صفحه 248) در صفحه 259 پس از دادن تعریفی از سنت، این توضیح را می آورد: " ... اما سنت به این معنا رو در روی تجددگرایی قرار می گیرد. پیش از این گفتیم که تجددگرایی غیر از معاصر بودن است و این دو اصلا یکی نیست. ما سنت گرایان_ از جمله خود من_اصطلاح تجددگرایی را به شیوه ای مبهم، فقط برچیزهایی اطلاق نمی کنیم که امروزه رواج دارد، بلکه آن را شیوه نگرشی خاص به جهان می دانیم که در حقیقت در دوره نوزایی شروع شد" و در صفحه بعد: " تجدد گرایی به زبان فلسفی، "پرستش" زمان و امور گذرا، و گونه ای الوهیت بخشی به زمان و صیرورت و همه چیزهایی است که درتاریخ جریان دارد... این به آن معناست که تاریخ، تعیین کننده واقعیت، زیبایی، حقیقت و مانند اینهاست و هنگامی که آدمی وارد دهه تازه ای شد، دهه گذشته و تفکر و آداب و رسوم آن هم اعتبارش را از دست می دهد. این، نقطه مقابل چشم انداز سنتی است. سنت از امر مقدس چه از جنبه ثابتش و چه از تجلیاتش چشم برنمی دارد و برعکس باور مخالفانش تنها با امور انعطاف ناپذیر و متحجر سروکار ندارد." فیلسوف سنت معتقد است سنت سرتاسر زندگی را دربرمی گیرد: " نمی توان گفت سنت تنها به مقدسات سر و کار دارد اما امور دنیوی در قلمرو قانون است که امری غیر سنتی است. تمدن های سنتی امور مقدس و امور دنیوی را به یکسان شامل می شود و آنچه ما سکولارش می نامیم بیرون از نظارت امور مقدس نیست و مقوله سکولار کاربرد حقیقی ندارد." (صفحات 260 و 261 ) نصر نظر خود درباره مدرنیته دکارتی را در جمله ای منقول از یک فیلسوف آلمانی سده نوزدهمی خلاصه می کند: "دکارت باید می گفت: می اندیشم پس خدا هست" (صفحه 262) در ادامه مطلب به بحث مدینه فاضله می رسیم و تفاوت های رابطه بین حکومت و مذهب و طبقات اجتماعی درجهان غرب و جهان اسلام و ایران. نکات متنوعی دربحث وجود دارد که شاید بد نباشد خودتان مطالعه نمائید. برای مثال: "...کسانی مانند غزالی و مودودی نوع دیگری از اندیشه سیاسی را گسترش دادند که برپایه دیدگاه های یونانی نسبت به دولت شهر نبود بلکه برپایه تصور برخورداری ازحاکمی "پیامبر_شاه"بود؛ حاکمی برقلمرویی گسترده و شخصی که هم حاکم بر این جهان و هم آورنده ی دین به شمار می رفت. این دیدگاه بر اساس سیره انبیا نه فقط سیره ی پیامبر اسلام بلکه همچنین سلیمان، داود و پیش از آنها موسی و همه انبیای توحیدی _ مگر مسیح که رسالت حکومت براین عالم را برعهده نداشت _ استوار بود." (صفحه 274 ) 16 اما حکایت جلوس بر صندلی ریاست دفتر فرح پهلوی از زبان فیلسوف سنت: " بر اثر تنش هایی که در سال 1978 به راه افتاد بسیاری از علما سخت نگران آینده کشور بودند. آنها خواهان انقلاب اسلامی به آن معنا نبودند بلکه خواهان بهبود اوضاع، مبارزه با فساد، و رعایت بیشتر هنجارهای اسلامی بودند؛ و درباره فیلم ها و کتاب های مبتذل و چیزهایی از این دست هم که تا اندازه ای خودتان می دانید. خود مطهری نگران این بود که کمونیستهای سابق وارد دولت شده بودند.بسیاری از وزرای سابق در جوانی شان کمونیست بوده اند و مطهری و دیگران نگران آن بودند که مبادا هنوز هم چنین گرایش هایی داشته باشند. برژنف هنوز بر مسند قدرت بود و اتحاد جماهیر شوروی هنوز به این روز نیفتاده بود. هنگامی که درگیری هایی در تبریز رخ داد، بسیاری از علما که برای من بسیار محترم بودند و پشتوانه های سنتی اسلامی در ایران به شمار می رفتند{ به من} گفتند :" ببینید ، شما تنها شخص نزدیک به دربار هستید که می توانید همچون پلی میان دوطرف عمل کنید. شما که تنها شخص معتمد ما بوده و _ به نظر ما_ شاه هم به شما اعتماد دارد باید پا پیش نهاده و نقش میانجی را بر عهده بگیرید"... ... به هر روی این امر را پذیرفتم چرا که پای آینده کشور در میان بود نه اینکه در آن زمانه ی پرخطر این کار را از سر بلندپروازی و ورود به عرصه ی سیاست یا چیزی مانند آن کرده باشم. زیرا احساس می کردم که تنها کسی بودم که می توانستم همچون میانجی به ایجاد موقعیتی کمک کنم که درآن مثلا آیت الله خمینی با شاه مصالحه کنند و نوعی " حکومن سلطنتی اسلامی " برپاگردد که در آن علما نیز درباره امور مملکتی اظهار نظر کنند اما ساختار کشور دچار تحول نشود. بسیاری از علما نیز هدفی جز این در ذهن نداشتند. به هر روی خداوند تقدیر دیگری رقم زد و آنچه من کردم به جای آنکه با نگاه مثبتی به آن بنگرند دست کم در سطح عمومی به گونه ای دیگر ارزیابی شد؛ هرچند که بسیاری از علما می دانستند که من خودم را فدای توافق و مصالحه ای کردم که خواسته ی خود آنان بود. با این همه هیچ کدام آنها پس از انقلاب به دفاع از من برنخاستند. ( در جست و جوی امر قدسی _ صفحات 186 تا 188) علی ایحال عرفان سیاسی یا سیاست عرفانی ایشان از سنتی بسیار غنی برخوردار است که این مقاله نمی تواند جای بررسی کامل آن باشد. 17 قافـیه اندیشـم و دلـدار من / گویدم مندیش جز دیدار من یعنی می خواهیم زودتر برویم سراغ شعرهای تندر ، اما چاره ای نیست… نشریه فرمان، که شاهین های سال 1335 را چاپ کرده، یک روزنامه سیاسی بوده که توسط عباس شاهنده و عده ای از دیگر وابستگان فرهنگی درجه چندم رژیم شاه اداره می شده است. اقدام یک روزنامه وابسته به دربار، به چاپ مجموعه شعر نو، اگر منحصر به فرد نباشد، قطعا کم نظیر است. نویسنده کتاب در جا به جای مقاله ها، خود را پدر شعر نو خوانده و نیما و دیگر شاعران نوآور آن دوره را کلاش و دروغگو می شمارد. اما این که چرا چنین ادعایی (درحالی که بعد از گذشت نیم قرن، هنوز هم یک شاعر و منتقد ادبی،که ادعای کیارا جدی گرفته باشد، نداریم.). درآن زمان مورد حمایت یک روزنامه سیاسی قرار بگیرد، سناریوی پیچیده تر می طلبد. به راحتی می شود حدس زد، چـاپ شاهین ها و مقالات ضمیمه اش برای ناشر سیاسی آن، اهـمیتی خاص داشته که با آن چه نویسنده برای کتاب خود قائل می شود، متمایز است. در شرایطی که اداها و ادعاهای تندرکیا و برگزاری مسابقه با نیما جهت کسب مقام پدری در شعر نو، می توانست بی معناترین و مضحک ترین موضوع مملکتی برای طرح در روزنامه ها باشد و در زمانه ای که هنوز سینمای ایرانی به آن صورتی که باید وجود نداشته، ناشر زیرک نظیر یک کارگردان حرفه ای عمل می کند و از یک نابازیگر سیاسی به نام تندرکیا، درحـد یک بازیگرفوق ستاره بازی می گیرد. 18 چرا تندر یک نابازیگر بوده است؟ دلیل اصلی این که آثار بعدی کیا در دهه 40 و 50، هیچگونه اثری از حاشیه های جدل برانگیز و سیاسی وجود ندارد و این نشان می دهد که او به خودی خود ذهنیت و گرایش به سیاست نداشته و کتاب سال 1335 را باید بیشتر حاصل تحریک ناشر و احتمالا وعده و وعیدهای کوچک مقطعی بدانیم، تا حاصل اشتیاق و اعتقاد او به ورود به دنیای سیاست. نقل قول های افرادی که او را از نزدیک دیده و می شناخته اند، نیز موضوع را تائید می کند. برای مثال، عبدالله کیخسروی اشاره دارد به این که تندر در چند سال آخر زندگی اش کاملا خانه نشین بوده و از هرگونه فعالیت اجتماعی و سیاسی دوری داشته است. او حتی به خاطر می آورد که در سال های آخر قبل از انقلاب، تندرکیا به کلی از دیده ها محو می شود و دو سه باری که او سراغش را از آشنایان خانوادگی گرفته بوده، شنیده که خودش را درخـانه حبس کرده، گویا حتی شعرهای او توسط یکی از اقوامش (شاید خانم خجسته کیا) به نشریات تحویل می شده و او به هیچ عنوان، حاضر به ترک خانه نبوده است. البته این مطلب ، صرفا نقل قول است و صحت و سقم آن به گردن خود عبدالله خان. به هر روی شعرهای تندر در دهه های 40 و 50 کمتر هوسانی هستند، که احتمالا به دلیل افزایش سن او در این سال ها است و افتادن از صرافت جوانی. همچنین مقاله هایش درعین حال که اصلا سیاسی نیستند، گرایش بیشتری به عرفان و خدا باوری داشته، و از درون گرایی بیشتری نسبت به گذشته ( شاهین های دهه 30 ) برخوردارند. انگار بعد مرگ نیما(در 1338)، دیگر جایی برای بحث و جدل برای انتخاب پدر و پدرخوانده شعر نو وجود نداشته و دیگرشاعران و نویسندگان نیز، از نظر تندر کوچک تر و بی مزه تر از آن بوده اند که بخواهد به آن ها گیر بدهد. برداشت من، پس از خواندن ـ قسمت اعظم مطالب چاپ شده ی تندرکیا در دهه های چهل و پنجاه ـ این است که کتاب سال 1335، بیشتر از آن که حاصل سیاسی کاری و جاه طلبی نویسنده باشد، دست پخت ناشری بوده که می دانسته چگونه از زیربنای اندیشه های خام استفاده سیاسی ببرد. ۱۳۸٦/٦/٥
چنگ خمیده قامت می خواندت به عشرت
چنگ خمیده قامت می خواندت به عشرت می خواندت به عشرت می خواندت به عش رت می خ خواندن میخاند مرا به صلیب از تو صلب مسئولیتم مدام مدام خوبم بخوان راضی ام از میخ / خون به صلیب نپاشد به میخ دوقلو چشمت را نقاشی کند / گیس ات / بینی ات / دندانت / زبانت را نقاشی کند از نو از صلیب دو قلو پائین نیایی / تا کار بشود تمام چنگ خمیده قامت صلیب راست بوده روز ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 12/مرداد/86 ـ ع ح ب ۱۳۸٦/٢/٦
حاشیه نویسی بر زمستان ۸۵
می گفتم عشق من و تو را مثل دو تا دست از پشت به هم قفل شده
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٤۱ ب.ظ توسط پوئتیکابه هم چسبانده و لکه ی سرگردان قرمز مثل شیشه سسی که روی پیرهن شکسته باشد ـ گره از هم وا کن ـ می رسد ┤ از دور تا نزدیک بخندد؟ حیف که استعاره قدیمی شده ! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ع ح بدرآبادی ـ بهمن ۸۵ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ و خبر خیر این که احتمالا قبل از اوائل مرداد مطلب جدید نداریم، اگر بود خبرتان می کنم. ۱۳۸٦/۱/٢٤
بهاریه
گوشم به کار افتاده تا چیزی مثل قرمز از امشب تا شبی که "تمامم و دیگر" به عقب یا به جلو تا " دقیقا῞ دیگر " نمی خوابم
گوشم به کار افتاده تا گاـ هی حرف های مگس ها و بی حرفی مگس ها گاـ هی ... هر ... از ... دم گرفتنم با تو مثل قرمز که فقط با قرمز پاک می شود...
و از این " تمامم و دیگر" تا نه " هنوز کمی" از می افتم گوشم به کار ... ــــــــــــــــــــــــــــ عباس حبیبی بدرآبادی / فروردین ـ 86 ۱۳۸٦/۱/۱٧
حاشیه نویسی بر زمستان ۸۵
کاش پا داشتم / کاش زبان کاش پا داشتم و زبان داشتم و زن می گرفتم و ...
کاش پا / کاش پر / حالا که شاخه های نور راه راه می کندم کاش چشم داشتم و به چشمم خیانت نمی کردم ... در نمایش مجسمه ی نمکی در نمایش اصلا خود کویر/ خود لوت شاعر بدره نوشته بود با من نقش کبوتر بی پروپا با تو نقش فاحشه را ... کجای کار بودم که ضامن نارنجک پریده بود از دستم کجای کار / کی پریده بود / از سینه تا بالای حلق / تا زبان کاش پرداشتم / کاش ...
پاداشم نقش فاحشه درنمایش بدر ... □ مردم می آیند زیارت عارف / وسط بیابان کاش پا داشتم من هم بیایم. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ عباس حبیبی بدرآبادی بهمن – اسفند 85 ۱۳۸٦/۱/۱٠
حاشیه نویسی بر5/7/84 :
(1)
ذهنم را بوزنانم با سنگ عشق تو که علامت نزدن دارد □ شاعر غریب شهید می کلماتید از جنس سنگ سبک ( شیشه ناز کن ) و بعدش رفت تا کسی بیاید که زبان متمایز دارد و قبل رفتن پیغام داد کسی که می آید و زبان متمایز دارد اگر پیغام متمایز نمی داند از ته آویزانش کنید هم وزن سنگ هم وقت پاندولی که علامت نکوکیدن دارد ... بعد شعرهایش را برد شرحه - شرحه کرد صفحه- صفحه پراند □ از هر تکه که پاشیده می شد به آن یکی قبل رفتن بود ( 2 ـ صحبت حکام ظلمت شب یلدا است ...)
وقتی زمان که نه رنگ دارد نه وزن حیف زمان که نه رنگ دارد نه وزن
وگرنه ظلمت شب یلدا می افتاد روی کلام □ ظلمتی که می افتد روی کلام مثل بمب اتمی یا مثل بمب اتمی ... کم کم کوک همه را خالی می کند در هم از ابتدا که هی دهن باز مبدل به سایه هی دست خالی برگشته روی کلام غده غده دق می کند و بمب می شود ... ظلمت گورش ، شب یلدای ابدی ظلمت گورش ، شب یلدای اتمی پریده رنگ می شود نور بخواه از بمب ـــــــــــــــــ عباس حبیبی بدرابادی ـ پائیز ۸۴ ۱۳۸٦/۱/۳
حاشیه نویسی بر زمستان ۸۵
در بخش هایی درباره ی چیزهایی که دربخش هایی از چیزهایی از روی وز وز سگی بازتاب پیدا می کند ـ صبح به خیر حشره ی نورانی!
و البته تداوم دارد بهشت پشت پا / همان که از علف خوردنش پیدا است و البته تداوم دارد ـ صبح به خیر حشره ی کم نور!
خفه نشوی از تداوم اندیشه های مثبته خفه نشوی / کمی بشاش
در بخش هایی درباره ی چیزهایی دربخش هایی از چیزهایی از کوک سازهایی که نمی سازند از اول تا آخر سازهایی که نمی کوکند کسی هست که می شاشد حتی به شاشیدن
التفات می یابد کسی به فردا از خلال این نوشتار و البته از خلال این نوشتار است که التفات پیدا می کند کسی به فردا
مثبت اندیشی ادامه پیدا کند مثبت اندیشی از حوالی درگاهی به سوی گاهگاهی ـ عجـب وصبح به خیر حشره ی نامربوط !
در این حشر و نشر حشره تلمذ کنید از ما چیزی شاید با همه ی خفگی □ فرمان می آید از سمتی که نمی آید فرمان می رود از سمتی که نمی رود فرمان از سمت حنجره فرمان ده نمی آید از نگاه فرمان ده صف ببندید و حمله کنید و بعد حمله کنید و کار فرهنگی - صبح به خیر حشره ی ناموجود ! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 19/12/85 ـ عباس حبیبی بدرآبادی ۱۳۸٥/۱٢/٢٢
وقتی پدر خوانده شاعر می شود! ـ قسمت سوم
7 « شیخ نوری با مشروطه ی نوع بعدی ـ یعنی با دموکراسی ـ یعنی با مشروطه ی غیر مشروعه ـ کمال مخالفت را داشته است زیرا که به فتوای او اصول دموکراسی اروپائی ناساز با اصول اسلامی است.هرکجا از حرمت مشروطیت دم میزند غرضش همان دموکراسی اروپائی است. » ... «اسلام، ملت اسلام، سلطان اسلام و مجلس شورای ملی اسلامی چهار رکن حکومت مشروطه ی مشروعه ی شیخ نوری را تشکیل می دهند.» کتاب نهیب نهضت ادبی شاهین ـ 1335/ صفحات 271 و 272 8 «محمدعلیشاه و درباریان او نسبت به شیخ نوری یک عقیده ی عمیق مذهبی و روحانی داشته اند.بیاددارم که سالی از سفر مازندران برمیگشتم. در راه رشت وقتی که شوفر ما مرا شناخت با هیجانی طبیعی و تاثری عمیق گفت: " من در اسلامبول شوفر محمدعلیشاه بودم، هر وقت جلوی او اسم حاج شیخ فضل الله را میبردند بی اختیار گریه میکرد!" » صفحه 275 9 «آیا حاج شیخ فضل الله پانزدهمین معصوم بوده؟ نه! حاج شیخ فضل الله نوری بواسطه ی تبحر علمی و جامعیت معلومات و قدرت استدلال و قوت و نفوذ ناطقه و ایمان قوی و هوش سرشارش و همچنین بواسطه جذبه ی شخصی و فن مردم داریش، چه در دربار و چه در جامعه، به مقام و محبوبیتی رسید که در ایران تالی نداشت. اینکه میبینید تاریخگران دائما او را با این و آن مقایسه می کنند فقط برای اینست که با این "متد علمی!"از قدر و منزلت او بکاهند و برای او همسر و همردیف بتراشند. آیا همینکه هرچه پیش بینی میکرد پیش می آمده، خودبخود گواه حقانیت و احساس تیز و تند او نیست؟!» صفحه 287 ... «حاج شیخ فضل الله نوری یکی از جلوه های عالی پرتو ایرانی است، از اینست که سفله گان بر او میتازند و گزندگان زهر بجان او میندازند!» صفحه 288 10 شیخ فضل الله نوری چهار پسر داشته است: میرزا مهدی (پدر نورالدین کیانوری)، ضیاءالدین(جد مادری سیدحسین نصر و رامین جهانبگلو)، آقاهادی(پدر تندر) و آقاجلال. به جز میرزا مهدی که از مجاهدین مشروطه،مخالف سرسخت پدر و عضو گروه اعدام او بوده، سه پسر دیگر همگی از حامیان پر و پاقرص و طرف داران اندیشه های شیخ محسوب می شده اند. تندرکیا، میرزا مهدی را پسری ناساز می خواند که به دلیل مخالفت با پدرش نزد همه منفور بوده، اگرچه عرق خانوادگی اجازه نمی دهد که او را یکسره نفی کند: «دراینکه میرزا مهدی مردی جسور و وطن پرست و رک و راستی بوده حرفی نیست. پس از فتح تهران وارد وزارت عدلیه و حزب دمکرات شده از سران آنها گردید....» صفحه 307 میرزا مهدی توسط شخصی بنام آقاخان به قتل می رسد، آقاخان پس از ترور میرزا مهدی، مدتی را در زندان میگذراند و سپس توسط تعدادی از افسران قزاقخانه که طرفدار شیخ فضل الله بوده اند(به گزارش تندرکیا) از زندان رهایی می یابد. بعدها مجددا وارد ارتش رضا شاه می شود و گویا ترفیع درجه نیز می گیرد. تندر می نویسد: « در موقعیکه دشمنان مشروطه ی مشروعه فاتح بودند و شیخ نوری در قم زیر خاک، درهمین موقع و موقعیتها "دوستان" با نجات آقاخان پیروز گردیدند! » 11 اما درباره ضیاءالدین کیا چه می نویسد: «پس از کودتای 1299 وارد صحنه شد، به ترتیب مستشار استیناف تهران، نماینده ی مجلس موسسان، وکیل تهران، رئیس دیوان کیفر، مستشار دیوان عالی کشور گردید.» تندر او را از دوستان نزدیک رضاشاه پهلوی می داند و به یاد می آورد رضا شاه به خانه آقاضیاءالدین کیا رفت وآمد داشته است. البته به نظر می رسد دلیل تاکید تندر بر این دوستی، آوردن نقل قول هایی موثق است، جهت نشان دادن ارادت شاه به شیخ فضل الله و برحق خواندن سخنان شیخ، از دیدگاه پهلوی. این درحالی است که هدف ما از آوردن این پاره متن ها، مددگرفتن از آن ها است در نقد شعرهای تندرکیا. 12 به هرحال آنچه ظاهر است، دوستی رضا شاه و آقاضیاء از عمر خودشان طولانی تر بوده و درنسل های بعد بین فرزندانشان پایدار. به شکلی که نوه دختری آقاضیاء،سیدحسین نصر درزمان محمدرضا پهلوی به عنوان فرد مورد احترام و اعتماد شخص شاه، به ریاست دانشگاه آریامهر برگزیده شده، و حتی درآخرین سال های حکومت پهلوی ها، به ریاست دفتر شهبانوی وقت نیز منسوب می گردد. (به نقل از خود ایشان، چهارمین مقام مهم دولتی در آن زمان) 13 سیزده نحس است. نوشتن درباره ی شاعر خانواده (چیزی مثل تنهایی خوردن نوشابه خانواده) ـ حجم حاشیه آن قدر زیاد است که آدم کم می آورد ازکجا ادامه بدهد! ـ فعلا آنتراکت! اگر دوست دارید نظرتان را درباره ی سینمای فردین بفرمائید! ۱۳۸٥/۱٢/۱٧
وقتی پدرخوانده شاعر می شود! ـ قسمت دوم
۴ ” خیلی زود چشم و گوشم باز شد، خیلی زود فهمیدم خانه ای که من در آن بدنیا آمده زندگانی می کنم جای مهمی بوده، خیلی زود فهمیدم پدربزرگ من آدم بزرگی بوده و به دارش زده اند. مثل اینکه از آدم بزرگ خوشم میآمد یک محبتی از پدر بزرگ در دلم افتاد که با محبتی که نسبت بپدرم میداشتم فرقی داشت. “ / نهیب نهضت ادبی شاهین _ کتاب سال 1335ـ صفحه 210 ــــــــ ”اینکه میدیدم هر کس میفهمد من نوه ی حاج شیخ فضل الله هستم ـ یا بقول خودشان " شیخ شهید" ـ با یک حرمت و سلام و صلوات مخصوصی از من پذیرایی میکند. اینها همه در من اثر زیادی داشت. یک نکته ی دیگری هم مرا متوجه حال و حالت مردم میکرد: هر ساله از اول تا سیزدهم رجب بیاد شهادت حاج شیخ در بیرونی چادر می زدند و روضه خوانی میکردند، قیامتی بر پا میشد، یک کربلای حقیقی! “ / صفحه 211 ۵ شجره نامه ـ نسبت حاج شیخ به عموی خسرو انوشیروان میرسد: شمس الدین تندرکیا( مرا در کودکی شمسی میخواندند ، بعدا خودم نام "تندر" را برای خودم گذاشتم و اسم اولیه متروک شد) پسر هادی پسر فضل الله نوری پسر آسیه دختر محمدتقی نوری پسر علی محمد مستوفی مازندران و دارالطباعه و بیوتات سلطنتی پسر تقی پیشکار آقامحمدخان قاجار پسر محمدعلی بیگا کوچک پسر محمدعلی بیگا بزرگ حکمران مازندران و اسدآباد و غیر پسر ... ملوک پادوسپان تا به ساسانیان میرسد ... پسر گیلان شاه ملقب به گاوباره پسر فیروز پسر نرسی پسرجاماسب برادر قباد ساسانی عم انوشیروان عادل/ صفحه 220 از ضمیمه دوم ۶ این متن درباره شعرهای تندرکیا است.و حتما این متن درباره شیخ فضل الله نیست.( به قول متین ما "نه است.") ـ اما اگر مهم ترین ویژگی شعرهای کیا این باشد که شعرهای نوه ی یک شخصیت خاص تاریخی است چه؟ دوست دارید همراهی کنید برویم جلو ببینیم به کجا می رسیم! ۱۳۸٥/۱٢/۱۱
ضیافت عریان
برای روزبه امین سمپاشی ادامه دارد حتی وقتی اخراج شده ای و تنها زن مرده با اعصابت راه می رود وسط به سرعت جاده شدن سم برای خوردن و سوسک حشری تا بگوید "تو باید زنت را بکشی ، لیوان را بیاور"
نوشتن بشود سوسک و نوشتن بشود امکان و سرش بخارد نوشتن بشودمخدر ، شیرش بیاید نوشتن بشود نوشتن دوباره نوشتن نوشتن دوجنسی پوست کننده که جنس دومش را از زیر جنس اولش درآورد و به سمت سال بعد ... خوش آمدی ویلیام . ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ عباس حبیبی – بهمن 85 [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
|
>