| < Poetika > |
|
۱۳٩۱/٢/٢٤
امیر خسرو دهلوی
بی شاهد رعنا به تماشا نتوان رفت بی سرو خرامنده به صحرا نتوان رفت
صحرا و چمن پهلوی من هست بسی لیک همره تو شو ای دوست که تنها نتوان رفت
مائیم و سر کوی تو گر پیش نخوانی اینجا بتوان مرد و از اینجا نتوان رفت
گفتم که ز کویت بروم تا ببرم جان گفتی بتوان جان من اما نتوان رفت
ای قافله در بادیهام پای فرو ماند بگذر تو که در کعبه به این پا نتوان رفت
مپسند که در پیش لبت مرده بمانم نازیسته از پیش مسیحا نتوان رفت ۱۳٩۱/۱/٩
نشانه های عزیمت4
این جا بهتر نیست؟ - پشت و روی همین کاغذهای خودمانی - بهتر نیست رها کنی "عزیمت" پیشا تمدنی را در این 4 بعد از ظهر تعطیلی گرم و رها کنی نوک زدن چشمˏ می سوزد را به نوشتن گرم از سخت
با بچه های شلوغی که دوست دارند عصری بروند پارک آب و آتش این سیاره ی موهبت نیست که می چرخد مثل ماه؟ در مجاورت نور - نشانه ی شش هزار ساله - در حال نقاشی پشت کاغذهای دست نوشته ی من و مادری که قول داده کاغذها را پاره نمی کنند بچه هاش اجازه ی بریده شدن دارد این بندناف؟ و چیزهایی که جور می شوند برای برنامه ی فردای باکارفرمای مهربان و اسناد نیم آماده ی مناقصه؟
موهبتی که می چرخد یک رو روی آب رودخانه ها و یک رو در مردمیان و لبخند می زند در هر دو وجوهش از دیشب بیا و یک مدتی خودت را گم و گور کن عزیمتˏ حداقل در - گرمی روز تعطیل-
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ ع ح ب - 30/4/90
۱۳٩٠/۱٢/٢۱
گوش درد قرن چهارده (اپیزود 1)
حتی اگر کتاب ها هیچ وقت خوانده نشوند؛ آن چه
مشکوکم به گوش درد به ضخامت دریچه ی قلب به صبح شاهکار لکه های قرمز مانده روی بالش به چیزهای دیگر مانده بی بالش به لهجه ی دردها که گاهی لمپنی اند گاهی جیغی لمپنی ترند گاهی به فرم های "سنجش سلامتی ناشی از کار" سنجش کار ناشی از ناسلامتی به لاک غلط گیری به فرمالیته ی استعلام قیمت خرید
با باری از متنوع و خوشحالی مثل می چرد در دور دست الاغی در الاغی
مشکوکم به کیفیت تیغ جـراحی در سبک هندی امیرخسرو:
گـوش هـندو پاره باشـد ور منـم هندوی تو پاره کن گوش و مکن پاره دل هندوی خویش
با سوراخ های گشوده فضاها تداخل می کنند فاصله دار در یک دیگر در البته وضعیت بالا و پائین کسب حلال اما ـ وه که چه شکری!
در شبیه هر روزه زیبایی اطاق کار باعشوه ی بامبوهای شانس، بعد مصرف هورمون زنانه در بهتر از هر روزه با کتابی ناتمام به رغم قارچ های هو شده
مشکوکم به گوش درد به شعر رمانتیک ضامن پریدگی رنگ ها نیستم و البته نیستم رنگ پریدگی های ضامن ها
در هایپراکتیویته مطب آزمایشگاه بیمارستان درمانگاه اورژانس ها که سر در گم اند و چشمک زن میان سی کیلومتر مسیر شرقی ـ غربی روزانه مشکوکم به پرده های دریده از دوره ی محتشم:
صدای نوبت دولت بلند گشت و درید فلک ز صولت آن پرده های گوش کران
مشکوکم به صدای نوبت دولت به قارچی که منفذ می بندد و می کشد سوت و ساعت انتظار برای دکتری که گوش می کشد و می بندد قارچ اصلا به بقیه دکترها آمپول ها قارچ ها بقیه انتظارها مشکوکم به سنجش اعداد فشار به پیچاندن رای و هوش از دستور نظامی گنجه یا بی گنجه:
وگر پیچی از امر من رای و هوش بپیچاندت چـرخ گـردنده گـوش
کشف مستقیم حقیقت از راه سوراخ وا شده تا توی مغز یا خالی مغز اثبات قضیه الاغ در گوش هایی که مستقیم مستقیم می شوند وا
مشکوکم به نتیجه ی سی تی سر اسکن شده به تست اکو و نوار قلب به فرق انواع خوابیدن روی سینه پهلو پشت به خوابیدن سیاه ...
حالا در جوار سیستم جامع تولید ـ انباشت ـ دفع سوراخ سیستمی مشکوکم به قطره ی قارچ سوز کانازول به شیر و گربه های پروینی:
گهت ز گوش چکانند خون و گاه از دم شبی ز سگ رسدت فتنه، روزی از دربان
حول و حوش قارچ ها مردد ام و مشکوک اصلا به گوش ها به شنیده ها و ساعت انتظار برای تاثیر قطره ها پشت میز اداره به های لایت نکات متن برای جلسه و همزمان قارچ کج خیابان چفیده توی گوش توی دکتر می کشد سوت
گشتن کاغذهای روی میز برای اسناد وارده ی مهم و خیلی مهم مشکوکم به دن کیشوت - رسیدت را بده دبیرخانه مهر کنند
مانده شـدست گوش من از پی انتـظار آن کز طرفی صدای خوش در رسدی ز ناگهان
به صدای خوش که تاثیرش بر خون ثابت نشده به فشار خون که تاثیرش بر پارگی ها ثابت نشده به پارگی گوش ها به شنیده ها به ونگوگ به روتکو به جیغ طرح جلد اصلا به تک تک شعرها به عباس حبیبی یا گوش دردی یا گوش درد حبیبی به دیکته ی گوش های مصنوعی ناصر خسرو:
چون دل شنوا شد تو را، از پس آن شـاید اگـرت گـوش سـر نبـاشد
به گرگور به وقت کافی گرگور کیشوت بی گوش درد سوگ ناپذیر گرگور کیشوت سطوح رنگی نامتناهی متخصص بی نظیر لوله های تخلیه ی مغز حالا مسیرهای مستقیم مغز بازند بی وحشتی از تو
گرگور کیشوت سیستم آرزوهای نامتناهی متخصص بی نظیر تست هسته ای و تزریق رادیو اکتیو
مشکوکم به کشف مولوی از "درد بهتر بودن":
گـوید که آن گـوش گـران بهتر ز هـوش دیـگران صد فضل دارد این بر آن، کان جا هوا، این جا منم
اگر امان بدهند هورا نمی کشم برای نشانه ها حالا که میسر است تا "ته دیدن"
ـــــــــــــــــــ ع ح ب - 23/4/ 89
۱۳٩٠/٩/۸
شعر هندی
صدف تهی و خمیده ی صدای صفر و شاعر به مثابه ی قهرمان بیهودگی ها و خاطره ها زبان در گشودگی دورشونده در ریزش از گوشی متکی به گوشی دیگر صفر آن چه گفته در انجام و آن چه در انجام گفته
هفت اسب سبز کنجکاوی در پرتقال هایی که دور می شوند از هم برائت از دست و پا زدن بی ثمر در خیرگی به دیوار زنگ خورده
و غیاب رنگ از رنگ غیاب بوی تو با استخوان نشانه ی مرگ ( یا شک) روی چانه
از زمانی که هستی میدان خالی از اسب بود و خدا شکل حافظه ی باد و جد 9500 ساله ی قفقازی روزه دار به تعداد آدم ها سنگر دارد این ترس پشت پتک طرح بیماری بزرگ و میوه های دو گانه می دهد شاخه ی فرصت های رفته
غیر ممکن گاهی مونث گاهی - مونث مذکر - و می میرد با لغزش شکل ها در گیر لاله های زخمی از آفرینش گراز و خمیازه ی اسب سفید - فروتنانه و از درون خجل از کشف جهل شلخته ی بی خوابی و رشته ای دست پاچه که به هم می پیوندد استخوان های جاهای خالی و افسرده ی بزرگ در حکمت بیزاری از خود: نه توقف می کند قضیه در ساحت ایمان و انتظار مادرزادی وعده ی وصل نه چندان مهم ا ست فهمیدن اصل دیکته ها
هراس بی قاعده در گوش ها و نهایت یاد و نهایت فراموشی در گوش ها تناقض اضطراب سازش ناپذیر و ایمان به اسپری آسم به مثابه ی امری برای زندگی با افق های بلند
گراز سیاه نگه داشته با صد دست سیاه اثر دارو ها و سگ های رگبار پشت نرده ها و درون اتم هر عشقی با بازوهایی دراز و کفش هایی بی زیره کسی به سراسیمگی لذت بخش می وزد در فردی معشوق و در دامی عامه پسند به قطب های مثبت و منفی در مبارزه ی خوب نزدیک به هدف
و خدای جنگاور محافظ سربازهای کهنه کار مغول
مسلسل رقابت در دکان خالی اعتصاب مردگان مگس های بی حال پایان خوش مسافر خسته جانور محنت زده با رابطه ی حزن و ماده تاریک در باغ هوس دکور ریش ابوالهول و "آن در ابتدا چهار و سپس دو و در سرانجام سه پا " که ادامه دارد در هنوز ...
شور فاصله در سایه شمشاد مارهای هم صحبت مشت های گره عاشق عطر و بوی خوش چهار حیوان نا آرام ارابه ی جهان دهقان افکار منفی و ستیز ناشی از مشابهت با گرامی داشت پشت تقسیم کاری نمی کند زاینده ی باد و کاری می کند زاینده ی پدر و صد جهان لفظ کاپوت بالا داده گم در نظم سیستم کامل از صدمه ی تماشای ماه گرفتگی نیست رهایی و بیدل : چه کنم نشئه ایجاد من این است
تیک عصبی امواجی که می خورند به ساحل شکل ناکامل ماهی سمبل برکت در عشق بی نوایی دستگاه انعکاس صدا بنوازد در گردون آهنگ زمانه ی مطلوب درنیامیختن با دیگران در کار تقسیم جهان و طبع آزاد آن کس که چاقو را می کشد در اسماعیل تیره چشم های عنکبوت و دیگر نبیند روی خوشی رژیم گاو آسمانی چهار جریان از پستان هایش رها تنفس عمیق تا پخش خبر مرگ ناممکنات در کهکشانی دوردست و ضربان تندتر قلب به مثابه ی کنایه ای شگفت در کوششی در واقعی
و استخوان آرزوی در گلوی سعادت که از خوب و بد ساخته شده در عین پیروی جن انگشتر از نقش تبلیغات و ایمن که نیست معرکه گیر بندباز جست و جو - روز و شب خنجر بر گلوی بیدل و توده ها و گرداب ها از موج لوله کشی و تعمیر شیر دست شویی وقتی مخزن امروز نیست مثل دیروز ممکن در کپی پدری ناممکن و شل و سفت کردن عضلات جهان خارجی تابع قانون نقص کم بود حافظه آن کس که امید دارد به بهترین و می خورد فریب و عریانی نا به هنگام آن که همواره برای بدی ها آماده
سینه سپر در یک مدار بیرونی جهان نیست به غیرسنجیدن دعاهای مستجاب تو و فلوت زنی چند نفره ی فراموشی در محل وحشت و هراس شک
-------------- ع ح ب - شهریور 90 ۱۳٩٠/۱/۳۱
نشانه های عزیمت 3
نشانه گذاری می کند "عزیمت" هرشب وقتی گیر می کند قلاب تنفسی از معده تا حلق تا صورت مثل موسقی پر از سکوت
و اجازه ی خوابیدن نمی دهد به کسی که از دست داده استعداد خواب دیدن را مثل تنیدن دور موسقی تند بچه ی شلوغ
گاهی عزیمت از عزیمت خوشش نمی آید که می آید و نشانی می دهد روی دستمال کاغذی: ـ مسمومی از خودت تا صبح وقت داری که لذت ببری از خلط و خفقان
و البته نه خفگی و نه شب عزیمت، سکوت در برابر سکوت است: من سکوت می کنم پس هستم ـ عجب شهودی!
تو می مانی و کتاب باز خاطره هایی صد تا یک غاز که گیر کرده باشد ته گلو
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ع ح - 28 / 1 / 90 ۱۳٩٠/۱/٢۱
نشانه های عزیمت 2
عشوه های تبلیغی بر اساس مادر قحبه گی, تو
رخنه می کنی مثل , جاسوس, اجنبی زنبیل, خرید دور , قفسه ها چرخانیده می شود و بعد با لنگ ها می رود هوا و می ماند باز
رو به راهی, همه چیز در افتتاح, شعبه ی جدید, لاشه های کفتر و انتخاب, خوب, موسیقی از مشتری مدار , محترم
سکوت ... حق, مشتری حتی وقتی صفحه ی حوادث پر شده و سوسمار , عصبی عضو , مخصوص, مدیریت, فروش را بلعیده و طومارش را پیچده سکوت ... خاصیت, مشتری
و تو مجازات می شوی مثل , جاسوس, اجنبی وقتی می خندی به عضویت, شریفی که نیست
و آخر, لیلی و مجنونی بالانس شده شلوار, جین, شما با صدای مشتری مدار, محترم روی موسیقی, خوب
فرصت شمار صحبت کز این دوراهه منزل چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن ــــــــــــــــــــــــ ع ح - 20 / 1 / 90 ۱۳٩٠/۱/٥
نشانه های عزیمت1
یک "آن" که سوراخ می تازد به سمت شکار صفحه ی سفید می خواند انگار سکوت نخورده به دردی انگار سفید نبوده سکوت
بانگ زده خروس کماکان دری وری مثل عصای رها شده در غیاب پا مثل پای دفن شده در غیاب پا
وقتی عزیمت ورم کرده توی تاریکی می خواند با رنگ غلط مثل کسی که شجاعت دفن نداشته
و کارما این شده که از عمر شما کم کنیم کار شما معکوس کار ما شماره می اندازد خوردن خروس سکوت شده دری وری
کتاب تکرارکتاب صفحه سفید و جدا کردن سفیدی ما از سفیدهای دیگر با ضرب ـ در وسط این هق حق به سقوط جنین رسیده با تلاشی کلمه ها
مثل کسی که فوت و فن نداشته پیر می شوی و سوراخ می خواند
ـــــــــــ ع ح بدرآبادی 5 /1 / 90 ۱۳۸٧/۱/۱٢
وقت رفتن
با از تو زنده و از تو می کشد زوزه " دندان هایی دارم عجیب می شود باورت ؟"
رفتم آیینه بازار و کلاه پردار و لباس عروسک و عینک تا بزنی رنگ بیشتر بشود و عینک تا بجنبی دو برابر بجنبد آیینه لباس عروسک مفتی بیفتد و جنس عجیب چاقو
بجنبی زوزه ای و گل گیرت آمده ¡سعی کن نسوزد دندان های عجیب من صفحه پر از سگ و شغال و سعی ات را بکن دوست من قدیس می شوم ناگهان قد دیس دوست من
با تو سراغ می روم عجیب می شود باورت؟ ¡زده با نور دندان من افتاده می خواهی آبی باشم، حرف گوش می کنم حرف گوشم ... پرتم کنی زیر چه دست های چه مشت های چه زوزه های به موقعی که هی هی وقت رفتن است بغلت و بیا ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ عباس حبیبی 12- 3 /1/ 87 ۱۳۸٦/۱٢/٧
حکایت طوطی
نوک خمیده قرمز پر بزند طوطی نیا دوباره و ضبط نکن صدا یم نشو تار عنکبوت و درد می کند آرزوی صدساله غریزه از این قراضه نمانده مضمون و گذشته قراضه شبیه غریزه بی شرفی می کند مدام و تارعنکبوت تیز داغ * وقتی حرف ها به درد هیچ نمی خورند شبیه یعنی گوریل ها پودر شده اند وقتی گوریل ها پودر شده اند نفهمیدن هنوز طوطی یا داغ حرف های درد هیچ و عنکبوت و مگس قهوه ای ناتمام بی شرفی می ریزدو پودر توی دستت * برای گفتن درد می کند هنوز و چشمت قلبت وچشمت وحوصله ات نمی شنوی تصمیمت تمام مدت دهنت مکث می کند: مگس قهوه ای مزخرف چشمت قهوه ای مزخرف تمام مدت مضمون به حاشیه می رود نه گوریل می ماند نه صدا نه رنگ ـ مگس قهوه ای بی رنگ * آن ته هنوز هیچ و از بی شرفی سر نمی رود حوصله ات دیگر متوجه ای حرف ها چه می شوند. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ عباس حبیبی ـ 26/10ـ 27/11/86 ۱۳۸٦/۱٠/۱
با تو به سمت با تو
با تو به سمت با تو با تو به سمت کی گفتم: مخاطب مرده و ̓گل شده فاتحه ریزه ریزه شده حدس حد سین سـ ... اما بکوبد بر ساز میل نماند آویزان استخوان به شکل بالش سگ بالش به قد تخیل سر می کشد به مشکوک انجام سر سر می اندازیم از کهنه بیز آر دار از نو نو فاتحه گفتم چرا " خستگی مغز" راه می رود فقط خنده که خون به مغز از " نیست" نمی کشد بالا تر از گفتن پشیمانم و پرنده وقتی احترام تر از بر شیر درنده وقتی شجاعت تر از کفایت خرچنگ □ شکل گل پنج برگ داشته فکرهای ما بر گل شکل فکرهای ما عکس ما با گل خنده کرده حالا فاتحه گل بوده برخلاف عادت از اختلال شده حالا بالا سطح های برگ گل از اول هر حوصله معکوس بالا کامل شده وزن رویا رویای بین میز و لیوان چفت شده اندیشه ی دو سر پخیده بین میز و لیوان هر دو سر ایثار مثل غلتیدن ساده مریض مثل مریض بکوبد ساز شکل دوری از خاطره، شکل تاکید بر مثل فتح... از دوست یک روح آویز آن بگیرد پس از دوست یک کردار نا ب بگیرد گر تفاهم و بی تفاهمی پرد سهل انسجام و توارد شده بر کار و مرده خوانی تو که مانده فقط ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ عباس حبیبی ـ 30/9/86 ۱۳۸٦/٧/۳
وقتی پدرخوانده شاعر می شود ـ قسمت چهارم
14 تقریبا نیم قرن پس از مرگ شیخ فضل الله، تندرکیا شاهین های به قول خودش هوسانی را به پرواز درآورد. (سال 1335) سه سال پس ازکودتا، توسط انتشارات روزنامه سیاسی فرمان به همراه ضمیمه ای 110 صفحه ای درباره زندگی، مرگ و اندیشه های شیخ فضل الله، دوستی او با شاه قاجار و دوستی و احترام متقابل میان پسران او و رضا شاه پهلوی، همین طور دشمنی او با ملحدین، کفار و کمونیست ها که درحالی که علی الظاهر ارتباط صوری بین شاهین ها و ضمیمه کتاب وجود ندارد: گنجـشک می خندد جیگ جیگ / من می گویم عشق بیست و اندی سال بعد از چاپ آن شاهین ها، در بحرانی ترین سال های حکومت شاه که نام شاهین و شاهین ساز کم رنگ تر از همیشه بوده، عمـو زاده نام آور او قبول زحمت نموده و ریاست دفتر شهبانو را قبول می کند. این هم یک موضوع ظاهرا نامربوط دیگر نسبت به آن شاهین ها: زنـبور می چرخد زیگ زیگ / من می گویم عشق 15 تندرکیا تحت تاثیر شعرها و متون عارفانه است، درجاهای مختلفی از عنایت پدر بزرگ فاضلش به متون عرفانی نقل می کند و از این که نسخه معروف مناجات نامه ـ کتابی که تاثیری بسیار بر نوشته های او داشته ـ را درکتابخانه شیخ فضل الله خوانده و بعدها به ارث می برد. نصرهم که فیلسوف سنت است، درعین حال شاعر عارف. جهت آشنایی بیشتر، یکی از کتاب های او را با هم مرور می کنیم. درباره شعرهای عرفانی خود می گوید: "گاهی اشعاری_به گفته یونانیان_همچون موهبتی ازجانب الهه گان هنر بر من وارد می شود. تقریبا همه اشعار، عرفانی است چون از روح من که با حیات معنوی خو گرفته است، سرچشمه می گیرد. خاستگاه این اشعار روح من است و آنها تجلی پیوندی به شمار می آیند که البته من با سنت شعر عارفانه ایرانی احساس می کنم." در جست و جوی امر قدسی چاپ 1385 / صفحه 231 درجای دیگری از کتاب اشاره دارد به اینکه: "در اسلام هم شریعت را داریم که نمایانگر جنبه ی ظاهری دین است و البته در کنار آن طریقت را که نمایانگر جنبه ی باطنی و درونی آن به شمار رفته و عمدتا شامل تصوف و نیز تشیع است... بعضی از بزرگان علمای شیعه عارف هم هستند تا جایی که بسیاری از آنها گرایش عرفانی دارند و نیز پاره ای از آیین های شیعی، رنگ و بوی عرفانی دارد اما روی هم رفته در اسلام و آیین یهود در مقام عمل این دو ساحت از همدیگر متمایزند درحالی که در مسیحیت درهم آمیخته اند. / (همان کتاب / صفحه 248) در صفحه 259 پس از دادن تعریفی از سنت، این توضیح را می آورد: " ... اما سنت به این معنا رو در روی تجددگرایی قرار می گیرد. پیش از این گفتیم که تجددگرایی غیر از معاصر بودن است و این دو اصلا یکی نیست. ما سنت گرایان_ از جمله خود من_اصطلاح تجددگرایی را به شیوه ای مبهم، فقط برچیزهایی اطلاق نمی کنیم که امروزه رواج دارد، بلکه آن را شیوه نگرشی خاص به جهان می دانیم که در حقیقت در دوره نوزایی شروع شد" و در صفحه بعد: " تجدد گرایی به زبان فلسفی، "پرستش" زمان و امور گذرا، و گونه ای الوهیت بخشی به زمان و صیرورت و همه چیزهایی است که درتاریخ جریان دارد... این به آن معناست که تاریخ، تعیین کننده واقعیت، زیبایی، حقیقت و مانند اینهاست و هنگامی که آدمی وارد دهه تازه ای شد، دهه گذشته و تفکر و آداب و رسوم آن هم اعتبارش را از دست می دهد. این، نقطه مقابل چشم انداز سنتی است. سنت از امر مقدس چه از جنبه ثابتش و چه از تجلیاتش چشم برنمی دارد و برعکس باور مخالفانش تنها با امور انعطاف ناپذیر و متحجر سروکار ندارد." فیلسوف سنت معتقد است سنت سرتاسر زندگی را دربرمی گیرد: " نمی توان گفت سنت تنها به مقدسات سر و کار دارد اما امور دنیوی در قلمرو قانون است که امری غیر سنتی است. تمدن های سنتی امور مقدس و امور دنیوی را به یکسان شامل می شود و آنچه ما سکولارش می نامیم بیرون از نظارت امور مقدس نیست و مقوله سکولار کاربرد حقیقی ندارد." (صفحات 260 و 261 ) نصر نظر خود درباره مدرنیته دکارتی را در جمله ای منقول از یک فیلسوف آلمانی سده نوزدهمی خلاصه می کند: "دکارت باید می گفت: می اندیشم پس خدا هست" (صفحه 262) در ادامه مطلب به بحث مدینه فاضله می رسیم و تفاوت های رابطه بین حکومت و مذهب و طبقات اجتماعی درجهان غرب و جهان اسلام و ایران. نکات متنوعی دربحث وجود دارد که شاید بد نباشد خودتان مطالعه نمائید. برای مثال: "...کسانی مانند غزالی و مودودی نوع دیگری از اندیشه سیاسی را گسترش دادند که برپایه دیدگاه های یونانی نسبت به دولت شهر نبود بلکه برپایه تصور برخورداری ازحاکمی "پیامبر_شاه"بود؛ حاکمی برقلمرویی گسترده و شخصی که هم حاکم بر این جهان و هم آورنده ی دین به شمار می رفت. این دیدگاه بر اساس سیره انبیا نه فقط سیره ی پیامبر اسلام بلکه همچنین سلیمان، داود و پیش از آنها موسی و همه انبیای توحیدی _ مگر مسیح که رسالت حکومت براین عالم را برعهده نداشت _ استوار بود." (صفحه 274 ) 16 اما حکایت جلوس بر صندلی ریاست دفتر فرح پهلوی از زبان فیلسوف سنت: " بر اثر تنش هایی که در سال 1978 به راه افتاد بسیاری از علما سخت نگران آینده کشور بودند. آنها خواهان انقلاب اسلامی به آن معنا نبودند بلکه خواهان بهبود اوضاع، مبارزه با فساد، و رعایت بیشتر هنجارهای اسلامی بودند؛ و درباره فیلم ها و کتاب های مبتذل و چیزهایی از این دست هم که تا اندازه ای خودتان می دانید. خود مطهری نگران این بود که کمونیستهای سابق وارد دولت شده بودند.بسیاری از وزرای سابق در جوانی شان کمونیست بوده اند و مطهری و دیگران نگران آن بودند که مبادا هنوز هم چنین گرایش هایی داشته باشند. برژنف هنوز بر مسند قدرت بود و اتحاد جماهیر شوروی هنوز به این روز نیفتاده بود. هنگامی که درگیری هایی در تبریز رخ داد، بسیاری از علما که برای من بسیار محترم بودند و پشتوانه های سنتی اسلامی در ایران به شمار می رفتند{ به من} گفتند :" ببینید ، شما تنها شخص نزدیک به دربار هستید که می توانید همچون پلی میان دوطرف عمل کنید. شما که تنها شخص معتمد ما بوده و _ به نظر ما_ شاه هم به شما اعتماد دارد باید پا پیش نهاده و نقش میانجی را بر عهده بگیرید"... ... به هر روی این امر را پذیرفتم چرا که پای آینده کشور در میان بود نه اینکه در آن زمانه ی پرخطر این کار را از سر بلندپروازی و ورود به عرصه ی سیاست یا چیزی مانند آن کرده باشم. زیرا احساس می کردم که تنها کسی بودم که می توانستم همچون میانجی به ایجاد موقعیتی کمک کنم که درآن مثلا آیت الله خمینی با شاه مصالحه کنند و نوعی " حکومن سلطنتی اسلامی " برپاگردد که در آن علما نیز درباره امور مملکتی اظهار نظر کنند اما ساختار کشور دچار تحول نشود. بسیاری از علما نیز هدفی جز این در ذهن نداشتند. به هر روی خداوند تقدیر دیگری رقم زد و آنچه من کردم به جای آنکه با نگاه مثبتی به آن بنگرند دست کم در سطح عمومی به گونه ای دیگر ارزیابی شد؛ هرچند که بسیاری از علما می دانستند که من خودم را فدای توافق و مصالحه ای کردم که خواسته ی خود آنان بود. با این همه هیچ کدام آنها پس از انقلاب به دفاع از من برنخاستند. ( در جست و جوی امر قدسی _ صفحات 186 تا 188) علی ایحال عرفان سیاسی یا سیاست عرفانی ایشان از سنتی بسیار غنی برخوردار است که این مقاله نمی تواند جای بررسی کامل آن باشد. 17 قافـیه اندیشـم و دلـدار من / گویدم مندیش جز دیدار من یعنی می خواهیم زودتر برویم سراغ شعرهای تندر ، اما چاره ای نیست… نشریه فرمان، که شاهین های سال 1335 را چاپ کرده، یک روزنامه سیاسی بوده که توسط عباس شاهنده و عده ای از دیگر وابستگان فرهنگی درجه چندم رژیم شاه اداره می شده است. اقدام یک روزنامه وابسته به دربار، به چاپ مجموعه شعر نو، اگر منحصر به فرد نباشد، قطعا کم نظیر است. نویسنده کتاب در جا به جای مقاله ها، خود را پدر شعر نو خوانده و نیما و دیگر شاعران نوآور آن دوره را کلاش و دروغگو می شمارد. اما این که چرا چنین ادعایی (درحالی که بعد از گذشت نیم قرن، هنوز هم یک شاعر و منتقد ادبی،که ادعای کیارا جدی گرفته باشد، نداریم.). درآن زمان مورد حمایت یک روزنامه سیاسی قرار بگیرد، سناریوی پیچیده تر می طلبد. به راحتی می شود حدس زد، چـاپ شاهین ها و مقالات ضمیمه اش برای ناشر سیاسی آن، اهـمیتی خاص داشته که با آن چه نویسنده برای کتاب خود قائل می شود، متمایز است. در شرایطی که اداها و ادعاهای تندرکیا و برگزاری مسابقه با نیما جهت کسب مقام پدری در شعر نو، می توانست بی معناترین و مضحک ترین موضوع مملکتی برای طرح در روزنامه ها باشد و در زمانه ای که هنوز سینمای ایرانی به آن صورتی که باید وجود نداشته، ناشر زیرک نظیر یک کارگردان حرفه ای عمل می کند و از یک نابازیگر سیاسی به نام تندرکیا، درحـد یک بازیگرفوق ستاره بازی می گیرد. 18 چرا تندر یک نابازیگر بوده است؟ دلیل اصلی این که آثار بعدی کیا در دهه 40 و 50، هیچگونه اثری از حاشیه های جدل برانگیز و سیاسی وجود ندارد و این نشان می دهد که او به خودی خود ذهنیت و گرایش به سیاست نداشته و کتاب سال 1335 را باید بیشتر حاصل تحریک ناشر و احتمالا وعده و وعیدهای کوچک مقطعی بدانیم، تا حاصل اشتیاق و اعتقاد او به ورود به دنیای سیاست. نقل قول های افرادی که او را از نزدیک دیده و می شناخته اند، نیز موضوع را تائید می کند. برای مثال، عبدالله کیخسروی اشاره دارد به این که تندر در چند سال آخر زندگی اش کاملا خانه نشین بوده و از هرگونه فعالیت اجتماعی و سیاسی دوری داشته است. او حتی به خاطر می آورد که در سال های آخر قبل از انقلاب، تندرکیا به کلی از دیده ها محو می شود و دو سه باری که او سراغش را از آشنایان خانوادگی گرفته بوده، شنیده که خودش را درخـانه حبس کرده، گویا حتی شعرهای او توسط یکی از اقوامش (شاید خانم خجسته کیا) به نشریات تحویل می شده و او به هیچ عنوان، حاضر به ترک خانه نبوده است. البته این مطلب ، صرفا نقل قول است و صحت و سقم آن به گردن خود عبدالله خان. به هر روی شعرهای تندر در دهه های 40 و 50 کمتر هوسانی هستند، که احتمالا به دلیل افزایش سن او در این سال ها است و افتادن از صرافت جوانی. همچنین مقاله هایش درعین حال که اصلا سیاسی نیستند، گرایش بیشتری به عرفان و خدا باوری داشته، و از درون گرایی بیشتری نسبت به گذشته ( شاهین های دهه 30 ) برخوردارند. انگار بعد مرگ نیما(در 1338)، دیگر جایی برای بحث و جدل برای انتخاب پدر و پدرخوانده شعر نو وجود نداشته و دیگرشاعران و نویسندگان نیز، از نظر تندر کوچک تر و بی مزه تر از آن بوده اند که بخواهد به آن ها گیر بدهد. برداشت من، پس از خواندن ـ قسمت اعظم مطالب چاپ شده ی تندرکیا در دهه های چهل و پنجاه ـ این است که کتاب سال 1335، بیشتر از آن که حاصل سیاسی کاری و جاه طلبی نویسنده باشد، دست پخت ناشری بوده که می دانسته چگونه از زیربنای اندیشه های خام استفاده سیاسی ببرد. ۱۳۸٦/٦/٥
چنگ خمیده قامت می خواندت به عشرت
چنگ خمیده قامت می خواندت به عشرت می خواندت به عشرت می خواندت به عش رت می خ خواندن میخاند مرا به صلیب از تو صلب مسئولیتم مدام مدام خوبم بخوان راضی ام از میخ / خون به صلیب نپاشد به میخ دوقلو چشمت را نقاشی کند / گیس ات / بینی ات / دندانت / زبانت را نقاشی کند از نو از صلیب دو قلو پائین نیایی / تا کار بشود تمام چنگ خمیده قامت صلیب راست بوده روز ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 12/مرداد/86 ـ ع ح ب ۱۳۸٦/٢/٦
حاشیه نویسی بر زمستان ۸۵
می گفتم عشق من و تو را مثل دو تا دست از پشت به هم قفل شده
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٤۱ ب.ظ توسط پوئتیکابه هم چسبانده و لکه ی سرگردان قرمز مثل شیشه سسی که روی پیرهن شکسته باشد ـ گره از هم وا کن ـ می رسد ┤ از دور تا نزدیک بخندد؟ حیف که استعاره قدیمی شده ! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ع ح بدرآبادی ـ بهمن ۸۵ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ و خبر خیر این که احتمالا قبل از اوائل مرداد مطلب جدید نداریم، اگر بود خبرتان می کنم. ۱۳۸٦/۱/٢٤
بهاریه
گوشم به کار افتاده تا چیزی مثل قرمز از امشب تا شبی که "تمامم و دیگر" به عقب یا به جلو تا " دقیقا῞ دیگر " نمی خوابم
گوشم به کار افتاده تا گاـ هی حرف های مگس ها و بی حرفی مگس ها گاـ هی ... هر ... از ... دم گرفتنم با تو مثل قرمز که فقط با قرمز پاک می شود...
و از این " تمامم و دیگر" تا نه " هنوز کمی" از می افتم گوشم به کار ... ــــــــــــــــــــــــــــ عباس حبیبی بدرآبادی / فروردین ـ 86 ۱۳۸٦/۱/۱٧
حاشیه نویسی بر زمستان ۸۵
کاش پا داشتم / کاش زبان کاش پا داشتم و زبان داشتم و زن می گرفتم و ...
کاش پا / کاش پر / حالا که شاخه های نور راه راه می کندم کاش چشم داشتم و به چشمم خیانت نمی کردم ... در نمایش مجسمه ی نمکی در نمایش اصلا خود کویر/ خود لوت شاعر بدره نوشته بود با من نقش کبوتر بی پروپا با تو نقش فاحشه را ... کجای کار بودم که ضامن نارنجک پریده بود از دستم کجای کار / کی پریده بود / از سینه تا بالای حلق / تا زبان کاش پرداشتم / کاش ...
پاداشم نقش فاحشه درنمایش بدر ... □ مردم می آیند زیارت عارف / وسط بیابان کاش پا داشتم من هم بیایم. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ عباس حبیبی بدرآبادی بهمن – اسفند 85 ۱۳۸٦/۱/۱٠
حاشیه نویسی بر5/7/84 :
(1)
ذهنم را بوزنانم با سنگ عشق تو که علامت نزدن دارد □ شاعر غریب شهید می کلماتید از جنس سنگ سبک ( شیشه ناز کن ) و بعدش رفت تا کسی بیاید که زبان متمایز دارد و قبل رفتن پیغام داد کسی که می آید و زبان متمایز دارد اگر پیغام متمایز نمی داند از ته آویزانش کنید هم وزن سنگ هم وقت پاندولی که علامت نکوکیدن دارد ... بعد شعرهایش را برد شرحه - شرحه کرد صفحه- صفحه پراند □ از هر تکه که پاشیده می شد به آن یکی قبل رفتن بود ( 2 ـ صحبت حکام ظلمت شب یلدا است ...)
وقتی زمان که نه رنگ دارد نه وزن حیف زمان که نه رنگ دارد نه وزن
وگرنه ظلمت شب یلدا می افتاد روی کلام □ ظلمتی که می افتد روی کلام مثل بمب اتمی یا مثل بمب اتمی ... کم کم کوک همه را خالی می کند در هم از ابتدا که هی دهن باز مبدل به سایه هی دست خالی برگشته روی کلام غده غده دق می کند و بمب می شود ... ظلمت گورش ، شب یلدای ابدی ظلمت گورش ، شب یلدای اتمی پریده رنگ می شود نور بخواه از بمب ـــــــــــــــــ عباس حبیبی بدرابادی ـ پائیز ۸۴ ۱۳۸٦/۱/۳
حاشیه نویسی بر زمستان ۸۵
در بخش هایی درباره ی چیزهایی که دربخش هایی از چیزهایی از روی وز وز سگی بازتاب پیدا می کند ـ صبح به خیر حشره ی نورانی!
و البته تداوم دارد بهشت پشت پا / همان که از علف خوردنش پیدا است و البته تداوم دارد ـ صبح به خیر حشره ی کم نور!
خفه نشوی از تداوم اندیشه های مثبته خفه نشوی / کمی بشاش
در بخش هایی درباره ی چیزهایی دربخش هایی از چیزهایی از کوک سازهایی که نمی سازند از اول تا آخر سازهایی که نمی کوکند کسی هست که می شاشد حتی به شاشیدن
التفات می یابد کسی به فردا از خلال این نوشتار و البته از خلال این نوشتار است که التفات پیدا می کند کسی به فردا
مثبت اندیشی ادامه پیدا کند مثبت اندیشی از حوالی درگاهی به سوی گاهگاهی ـ عجـب وصبح به خیر حشره ی نامربوط !
در این حشر و نشر حشره تلمذ کنید از ما چیزی شاید با همه ی خفگی □ فرمان می آید از سمتی که نمی آید فرمان می رود از سمتی که نمی رود فرمان از سمت حنجره فرمان ده نمی آید از نگاه فرمان ده صف ببندید و حمله کنید و بعد حمله کنید و کار فرهنگی - صبح به خیر حشره ی ناموجود ! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 19/12/85 ـ عباس حبیبی بدرآبادی [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
|
>