در جای موسطه: سیزده برگ از روزنامه ی خاطرات آدم فضایی

 

 1

 

لنگه کفشی که باهاش

از دیوار پریده بودی داخل را

یادگاری نگه داشته ام در انباری

خودم دارم بالا و پایین می کنم از پله ها

 

درست نمیدانم لنگکفشکهنه ات

به تخیل هام       این جسوری ها داده       یا

از جسوری هام کم کرده

 

روی پشت بوم قاضی القضات

با قیچی تیز براقی می برد بند دور بغچه را

درست نمی دانم       قیچیزنگاریقدیمی

و دوک شکستهی نخریسی

چی فکر می کنند دربارهی تو و محتسب!

 

2

گوش مرا

صدای آفتاب ساعت ده       کرده پاره

تو را تشخیص می دهم زیر ذره بین

گره خورده چشم هات در خرماهایی بزرگ

تر از  تصور ما

 

دیالوگ هایشوخی و شرجی

در دست و پای نجات از خاکآلوده

سرگردان در دنیاهایی بزرگ و کوچک

می نشینم یادم می آید

پاره کرده صدای آفتاب       گوشم را

 

محتسب چک می کند قیمت خرماها را هر صبح

و تو      مثل ستاره در سکوتمحض

زمان را در ابعاد میلیون سالی جابه جا می کنی

 

3

صدا      صدای تو بود

هر صبح درگوشم می نشستی

کر بودم من       اختراعات تو مثل توپ صدا می کردند

اختراعات تو       خود؛ توپ بودند

 

می آمدی      خاریدنگوشم بیشتر می شد

دستور می دادی خیش ها را ببندم       به خودم

زمین های اطراف معبدهات شخم بزنم

بکشم یا خیش ها بیفتند از کار      یا بمیرم

یا ....

توی زمین هات چالم می کردی

دوباره می آمدی شب در هیبت ارباب خیش ها

بیدارم می کردی مهندس بشوم؛

خیش ها و توپ های خراب تعمیرکنم برای صبح بعد

 

4

می خواهم بشینم این گوشه

بین این در چوبی و دیوار کاگلی

مثل مردم مورچه شونده

نور بیفتد از درز در روی صورتم       خط خطی بشوم

و پاهام جمع کنم توی شکمم این گوشه

در این فضای بیست سانتی

کلون زنگ خوردهات را

دو دستی بگیرم بالای سر

مزاحم باز و بسته شدن شما نباشم و وزیدن باد کمتر سردم کند

از درز در شکسته       ببینم رشد علفهای لای سایه ها

و جز عنکبوت شما چیزی نیاید سراغم

زمان را چروک بزنم

 

عنکبوت های شما چقدر شادند

عنکبوت های شما بزرگ سال شده اند

 

5

برده مرا در خیال

 بوی چوب و قیر سوخته

برق می زند صدای هیولاها

صدای تصویر فرشته ها       می کند جدا

و قاطی می شود دوباره       با سرهایی از توفان

خاک پرندهی دیوانه

 

دراین سر و صدا

برق می زند صورت پیچیده ی آدم 

مثل وقت آرامش       وقت مردن

و درد؛     صمیمیت می دهد به گندم ها

آدم باید گوش بدهد پیش از صحبت کردن

 

 6

نسخه ی کامل اعتقادات ها

نوشته نشد

کسی نگوید عافیت باشد

حتی عطسه هام نوشته نشد

نه عالی جناب نوشت        نه من بلد بودم

 

پوشیده رنگ برحلقه های قهوه ای      صدا     شرف

و توجیه شده با خون های ریخته

در این مارپیچان ها        من به تو نزدیک ترم یا دورتر؟

ساحت دوم اعتقادات ها در به دردکشیده

عوض شده مراسم هایی که ساخته اند

برای شرف برای صدا برای قهوه ای

 

نسخه ی کامل بنویسد

روی دونه ی برنج با قلم

تبلیغ  برنجش را بگذارد توی اینترنت

می رویم با این مارپیچان ها به کجا      از این نزدیک؟

 

7

شکوه میکنند برگ های زرد و قرمز

چند وقتی است می ریزیم برای شاعرها

نزدیک تر می شوم به مرکز خش خش ها

ـ هیچ از این پنجاه هزار و پنجاه سالگی ما و شما

نمی آید بیرون چرا؟

 

امروز پیاده می رفتم سه نفر را دیدم در خیابون

چکارهاند اینها که لبخند میزنند

تا سرمای توی استخوان ها را علاج کنند؟

آن یکی که لبخندش را دوست تر داشتم      چطور؟

ـ برگ ها! برگ های پائیزی! چه بیاید بیرون؟

 

درد در ساق هام        و خسته رگ هام

از درون، دریچه ای گشاد می خندد به من

خونم غلیظ تر از همیشه بزند در قلب غیر مجاز

با آن صداهای اضافی

 

ـ حالا که مرا رها کرده ای فکر کن همه چیز میزون است!

 

8

از آخراغراق آخر 

هر مجازاتی کم است      این کسی را که «باباکرم» بوده

 

عاشق بر شاهزده ی کشف حجابیده

«باباکرم»[i] درخت های انار و انجیر

ارثیه ی جفنگ گویانها رسانیده در لج بازان ها

اول      لوطی ها و جاهل ها

و دویم لبوفروش ها و شوفورها و عوام الناس ها

و خواص الناس ها و اندیشمندان ها و شاعران های متاخر در سیم

و چهارم قاضی القضات ها

 موزون فرموده حرکات شانه و کمر در محافلان ها

باور کن هر مجازاتی کم است

و تهران دررفته در آهنگش این جوری

 

دوهزار کیلومتر آن ورتر از شولگی و محتسب

فکری کنند باغبانک ها

شاخه ها در نروند از انار و انجیر

 

9

تو کاراکترجدیدی از من هستی

و حق رای هم داری

کلاغ حق ندارد بگوید      چرا آمدهای

در این حوالی منتظر برگندم های افراشته

موارد استثنایی رفاقت بین من و تو اتفاق افتیده

و براین افق های گندم افراشته

مترسک حق ندارد بگوید چرا آمده ای

 

از شاه تقاضای تغییر حکم کن

و جان مرا نجات بده

بعدش وفادار بمان       و مسمومم نکن

و تاکید کن سل نگیرم که حوصلهی مردنم را نداری

و تاکیدکن در ترکیبی از بودن و نبودن       بمانم

و صرف نظرکن از حق بستن نارنجک       بین دیگرانها

 

لیوان سرکوفت خورده ای از اشتیاق تو با من

شعرهام مجال دارند      یعنی امید دارم هنوز

 

10 

مینویسد مورخ

صدات رو به من بده

صدا       صدای اول پایتختیتهرون

و کاکا سیاهها      محرم ارباب ها

تا زمان هایی که گندش دربیاید       کاکاها را آغاکنند

صداشان عوض شود

و بعدش قاجارها بروند       آغاهای بی کار سیاه بازی شوند

 

می نویسد مورخ صدات رو به من بده

امشب تو لاله زار برنامه اس      باهاس بخونم

و می نویسد       وقتی آغاها تمام صداشان را دادند

مقرر شد      بقیه را سیاه کنند

 

ـ ای بابا؛ منظورم گوش ته؛ گوش ات و به من بده!!!

 

این جوری چهره های بسیار        ماندگارترند

در عینکم مدورتر می شود          دور تهران

 

11

از این بالا

دنیا را می فهمم تو را نمی فهمم

(نمی فهمم زیر آن کلمات ها چه می کنی؟)

 

شاید ماموریت داری پیدا کنی

جواهرات های لای گم لای کلمات ها را؟

 

من اما این بالا هی

خبردارم از ریاکاری هات

و بالا و پائین می روم مثلستاره      این بالا

و جواهرات هایی که پنهان کرده ای را

مجبورم       گوشمالی ات بدهم تا رو کنی

 

12

در این کسوف       در تب و هذیان کامل

هیچ چیز شعر نمی شود حتی عصای من

و هیچ قدرتی را راهی نیست این جاها

و هیچ راهی را قدرتی نیست این جاها

این جاها     تنگ است و ازدحام

قدرتی رد نمی شود این جاها

و هیچ چیز شعر نمی شود

خودت باید تصمیم بگیری چی دوست داری باشی

 

ابتدای این کسوف

درها نیمه باز بودند      من هم کوچک بودم       و هیجان

در این کسوف کامل

به قدرت رسیدم        و شدم آخر علیت

 

13

باز مرا گذاشته اند تنها

      در این خانه       گفته اند که از این جا

 -

-

-

                                                تا این جای دفتر، غلط دیکته بنویسم

عقربه های ساعت بروند بالا

بعدش صبر کنم برگردند پائین

تنهایی هام تمام شود

 

می دانم باز کسی چیزی گفته   

  رفته ای جائی ات را عمل کنی زیباتر بشوی

...

تا می خورد توی استخوان هام        سرما و خستگیدرهم

هنوز نگاه می کنم به عقربه ها

 

بگو رویشکمم تتو کنند:

سردند استخوان هام       باور کن ای عزیز

تو هم دیگر نمی توانی گرم شان کنی

 

( از کتاب شولگی نامه و مومو)

[i] باباکرم نام باغبانی عاشق که بر اساس روایات تهران قدیم، رقص موسوم توصیف عاشقی او است.

/ 1 نظر / 31 بازدید
سلام www.hostexhibition.com

با سلام به شما دوست عزيز : از سايت من ديدن کنيد براي شما يک پيشنهاد خوب دارم تبديل و بلاگ شما به سايت دائمي هاستينگ رايگان هديه ما به شما با من در تماس باشين يا هو اي دي host_iran هاست,هاست رايگان,هاستينگ,فروش هاست,خريد هاست,سرور مجازي,وي پي اس ---------------------------------------------------- يک سايت جديد براي اپلود فايل ها و عکس ها بدون محدوديت مي توانيد عضوش بشين و تا يک ترا بايت فضاي رايگان داشته با شيد تازه در ازاي دانلود هر فايلتون هم و يا معرفي زير گروه که عضو ويزه سايت شوند پول در بيارين و تا روزانه 20 دلار در امد داشته باشين .... براي دانلود از لينک هاتون لينک مستقيم تو وبلاگتون بزاريد و کلي امکانات ديگه دوست داشتين حتما به ما سر بزنيد با تشکر[گل] [گل]